منتظربافقی

سلام دوست من خوش آمدی

فکه سرزمین ملائک
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شهادت

اینجافکه است ، سرزمینی رَملی، باشن های روان .

فکه یامکه اصلاچه فرقی می کندبگوعشق آباد،سعادت آباد،مدینه فاضله ،بیت الله ثانی،مهم اینست که احرام ببندی وهروله کنی تاقتلگاه وقربانگاه آوینی .

فکه یعنی خاطرات سرخ فتح المبین،طریق القدس،والفجرمقدماتی .

فکه یعنی حسن باقری،مجیدبقایی،یعنی بوی پیراهن یوسف وبوی عشق .

فکه یعنی سیدمرتضی آوینی ،سیدشهیدان اهل قلم ،فکه یعنی داغ برجگرلاله های سرخ ترازسرخ .

فکه یعنی ازفرش تاعرش .

فکه یعنی ....نه ، نه قرارشدمکه باشدپس مکه یعنی قتلگاه وقربانگاه اسماعیلیان که خودراآماده ذبح عظیم کرده اندبه فرمان ابراهیم خلیل الله .

فکه محل نوشته های پایان نامه های فارغ التحصیلان مدرسه عشق ودانشکاه دفاع مقدس است .

فکه یعنی نمره بیست ، پای کارنامه های بچه های بسیج .

فکه یعنی معرفه شدن ِ نکره .

فکه یعنی منصرف هاغیرمنصرف شدن ، آن هم درست شب پروازازفرش تاعرش .

فکه بازتاب عاشورا وپس صحنه های کربلاست .

اگرخوب گوش کنی هنوزصدای عشق رامی شنوی که دادمی زند : «هَل مِن مُعین ٍ یعیننی ویاهَل مِن ناصر ٍ یَنصُرُنی»

من ازادراک فکه عاجزم.«دیرزمانی است اهل احساس های پوشالی شده ام»من فرسنگ هاازسیاره شهدادورشده ام. «گاهی دلم برای خودم تنگ می شود» . غفلت وغرور وکوه تکبروخودبینی زیرپوستم لانه کرده وپروانه ی احساسم به کلکسیون تبدیل شده است . شب ها هرچه به آسمان نگاه می کنم ستاره ای برایم دست تکان نمی دهد.

این روزهاتکان های دلم سطحی شده وهیچ زلزله وشوکی کارسازنیست تامراازخواب غفلت بیدارکند .

اینقدربوی مُردارگرفته ام که کرکس های گناه رهایم نمی کنندپاهایم درلجنزارمعصیت فرورفته حتی دیگرگریه کردن ازیادم رفته  است. شهیدرانمی توانم هجی کنم ،غمی روی دلم نشسته وخیال بلندشدن ندارد .

 راستی خداچندبخش است ؟آیاتابه حال به این مطلب فکرکرده ایم ؟

درمن هزارابلیس تحصن کرده وسربازان آنهامثل موریانه ستون های ایمانم رامی جوند .

فکه ،کولبارگناهم راازمن بگیرتاشانه هایم سبک ترشودتابتوانم راحت تر بپرم وپروازکنم .

فکه ،آوینی راباهمه خوبیهایش ،حسن باقری راباهمه مظلومی ودرایتش ومجیدبقایی رابا همه وقارش درمن زنده کن من بوی تعفن گرفته ام  .

فکه قول میدهم لباس احرامم رابیرون نیاورم قول می دهم دیگرعبورممنوع نروم  .

من خوب می دانم آخرکوچه گناه بن بست است ولی شهدا «لاتَکِلنی اِلی نَفسی طَرفَـة عَینٍ عَبَداً» .

شهداء«من ،شما،مقصرویرگول است »ازشمادورشده ام من سالهاست راه راگم کرده ام ازهرکسی می پرسم خانه دوست کجاست؟ نمی داند .

دستم رابگیرید .

شهدا«من – شما،مقصرخط فاصله است »

فکه مراببخش که باپایی که گناه کرده ام روی سینه زخمیت راه می روم .

فکه آمده ام تاآشتی کنم ،راستی چراتوراباسیم خاردارپیچیده اند؟

فکه من گم شده ام کمکم می کنی تا خودم راپیداکنم ؟

فکه مراصدابزن تاازخواب غفلت بیدارشوم .

مراویران کن وبساز، باخاک خودت بساز،باخاک خودت .

مراازقفس دنیارهاکن تارهاشوم ازهمه قیدوبندها .

مرا... مرا... فراموش نکن .

مرادرآغوش بگیرتادرتو گم شوم .

من نه تو ،تو نه من ، من هیچ چیزنیستم ،هرچه هستی توئی ، تو .

 

برگرفته ازکتاب سفربه سرزمین نور