منتظربافقی

سلام دوست من خوش آمدی

سرگذشت دوسنگ
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: دانستنی ها

دریک موزه معروف که باسنگ های مرمرکف پوش شده بود،مجسمه بسیارزیبای مرمرینی به نمایش گذاشته بودندکه مردم ازراه های دورو نزدیک برای دیدنش به آنجامی رفتند.کسی نبودکه مجسمه زیباراببیندولب به تحسین بازنکند.

شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بودبامجسمه شروع به حرف زدن کرد :

«این منصفانه نیست ،چراهمه پاروی من میگذارندتاتوراتحسین کنند؟مگریادت نیست ماهردو دریک معدن بودیم ؟این عادلانه نیست ؟من خیلی شاکی ام »

مجسمه لبخندزدوآرام گفت :

«یادت هست ،روزی که مجسمه سازخواست رویت کارکند،چقدرسرسختی ومقاومت کردی؟ 

سنگ پاسخ داد:  

«آره ،آخرابزارش به من آسیب میرساند،گمان کردم می خواهدآزارم دهد،من تحمل این همه دردورنج رانداشتم »

ومجسمه باهمان آرامش ولبخندملیح ادامه داد:

«ولی من فکرکردم که به طورحتم می خواهدازمن چیزی بی نظیربسازد ،قطعاقراراست به یک شاهکارتبدیل شوم .به طوریقین درپی رنج،گنجی نهفته است »

پس به اوگفتم هرچه می خواهی ضربه بزن ،بتراش وصیقل ده .

امروزنمی توانی دیگران راسرزنش کنی که چراروی توپامی گذارندوبی توجه عبورمی کنند .