منتظربافقی

سلام دوست من خوش آمدی

طلائیه
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شهادت

اینجاحس غریبی به انسان دست می دهد.

دلت می خواهدبدوی تابه ته دشت ، دلت می خواهدخودت راصدابزنی وپیداکنی .

اینجادلت برای خودت تنگ می شودولی زودخودت راپیدامی کنی .دلت می خواهدروی خاک هابنشینی ومثل بچه هابازی کنی .

این اصلاعجیب نیست ، عجیب کارهای ماست که باعث شده خودمان راگم کنیم ودزدکی ازچراغ قرمزوعبورممنوع بگذریم، غافل ازاینکه شماره ماراخدایادداشت می کندوبعدا سرفرصت وسربزنگاه جریمه می کند.

بارهازیرتابلوتوقف ممنوع پارک کرده ایم وجاهایی که نبایدمی رفتیم رفتیم .

آری عجیب کارهای ماست که می دانیم آخرکوچه گناه بن بست است وبازهم گناه می کنیم .

اینجادوست داری دنیاراقی کنی ،دلت می خواهدتیمم کنی ،اینجادلت آرام می گیرددلت می خواهدبه خاک هاچنگ بزنی ودرهواپخش کنی وحمام خاک بگیری،حتی دلت می خواهدخودت رازیرخاک دفن کنی ، مثل کارهایی که مردم لب دریا وباماسه هاوخاک ساحل می کننداماخاک اینجافرق دارد،خاک اینجاباهمه جافرق دارد.

اینجابایدباعینک جدیدبه دنیانگاه کنی ، عینک قبلی رابایدعوض کنی.

خاک اینجابوی قرآن های جیبی می دهد.بوی پلاک،بوی سربند،بوی کوله پشتی وباروت،باخاک اینجامی شودمهردرست کردوبه جانمازهدیه داد.

خاک طلائیه بوی بهشت می دهد.

 

برگرفته ازکتاب سفربه سرزمین نور(بهزادپودات)