منتظربافقی

سلام دوست من خوش آمدی

شهیداحمدی روشن
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شهادت

یکی از دوستان شهید احمدی روشن می‌گوید که شرط ازدواج مصطفی با همسرش این بوده که اگر یک روز ازدواج کرد و خواست به لبنان برود و شهید شود همسرش جلوی او را نگیرد.

مصطفی می‌دانست شهید می‌شود؛ تقریباً  هیچ وقت تهدید نشد و من به او می‌گفتم که فکر می‌کنی زرنگ هستی که تهدیدت نمی‌کنند؟ ولی مصطفی همه چیز را می‌دانست؛ مصطفی را تهدید نمی‌کردند چون آن کسی را که می‌خواهند بکشند تهدید نمی‌کنند. وقتی زنگ می‌زنند و من را تهدید می‌کنند قطعاً جایگاهم از آن کسی که می‌خواهند از بین ببرندش پایین‌تر است.

"مصطفی هر چه می‌توانست و از دستش برمی‌آمد برای هر کسی که می‌توانست کار انجام می‌داد.

 

 

برگرفته ازسایت تابناک

 


طلائیه
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شهادت

اینجاحس غریبی به انسان دست می دهد.

دلت می خواهدبدوی تابه ته دشت ، دلت می خواهدخودت راصدابزنی وپیداکنی .

اینجادلت برای خودت تنگ می شودولی زودخودت راپیدامی کنی .دلت می خواهدروی خاک هابنشینی ومثل بچه هابازی کنی .

این اصلاعجیب نیست ، عجیب کارهای ماست که باعث شده خودمان راگم کنیم ودزدکی ازچراغ قرمزوعبورممنوع بگذریم، غافل ازاینکه شماره ماراخدایادداشت می کندوبعدا سرفرصت وسربزنگاه جریمه می کند.

بارهازیرتابلوتوقف ممنوع پارک کرده ایم وجاهایی که نبایدمی رفتیم رفتیم .

آری عجیب کارهای ماست که می دانیم آخرکوچه گناه بن بست است وبازهم گناه می کنیم .

اینجادوست داری دنیاراقی کنی ،دلت می خواهدتیمم کنی ،اینجادلت آرام می گیرددلت می خواهدبه خاک هاچنگ بزنی ودرهواپخش کنی وحمام خاک بگیری،حتی دلت می خواهدخودت رازیرخاک دفن کنی ، مثل کارهایی که مردم لب دریا وباماسه هاوخاک ساحل می کننداماخاک اینجافرق دارد،خاک اینجاباهمه جافرق دارد.

اینجابایدباعینک جدیدبه دنیانگاه کنی ، عینک قبلی رابایدعوض کنی.

خاک اینجابوی قرآن های جیبی می دهد.بوی پلاک،بوی سربند،بوی کوله پشتی وباروت،باخاک اینجامی شودمهردرست کردوبه جانمازهدیه داد.

خاک طلائیه بوی بهشت می دهد.

 

برگرفته ازکتاب سفربه سرزمین نور(بهزادپودات)


خاطرات شهدا
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شهادت

بهش می گفتم :

«توچیکارمی کنی وسط عملیات خط اتوی شلوارت به هم نمی خوره؟»

ازآن بچه های خوش تیپ بود.

روزی یک بارحمام می کرد.

وسط آن همه خاک همیشه موهاش شانه کرده ولباساش تمیزبود.

مهدی می گفت :

«ساده ای تو،خط اتوی شلوارش روازبالاتاپایین دوخته»

 

برگرفته ازکتاب روزگاران(خاطرات شهدا)


فاطمیه
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شهادت

 

 

عشق یعنی صبردرهنگام خشم

                                  عشق یعنی جای سیلی روی چشم

عشق یعنی قلب چون آیینه ای

                                  جای میخ دربه روی سینه ای

عشق یعنی انتظارمنتظر

                                   سینه ای مجروح ازمسماردر

عشق یعنی گریه های حیدری

                                    دختری دنبال نعش مادری

عشق یعنی طاعت جان آفرین

                                    ردخون سینه برروی زمین

 


شهیدعلی ماهانی
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شهادت

خاطرات نوجوانی شهیدعلی ماهانی اززبان مادر

 

یکبارهم نشدحرمت موی سفیدمارابشکندیابیسوادی مارابه رخمان بکشد.

هروقت وارداتاق می شدم ،نیم خیزهم که شده ،ازجاش بلندمی شد.

اگربیست بارهم می رفتم ومی آمدم بلندمی شد.می گفتم:علی جان مگه من غریبه

هستم ؟چرابه خودت زحمت می دی؟می گفت :احترام به والدین دستورخداست

یک روزکه خانه نبودم ازجبهه آمده بود.دیده بودیک مشت لباس نشسته گوشه حیاطه

 همه راشسته بودوانداخته بودروی بند.وقتی رسیدم بهش گفتم :الهی بمیرم برات

مادر،توبایک دست چطوری این همه لباس راشستی؟ گفت:اگه دودست هم نداشتم

بازهم وجدانم قبول نمی کردمن اینجاباشم وتو،زحمت شستن لباس هارابکشی .

 


خداکندشمامراپیداکنید
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شهادت

آی شهدا

بغض کالی راه گلویم رابسته (هم می شودگریه کنم، هم نمی شود)

غمی به سنگینی کوه روی دلم نشسته وپانمی شود.

می خواهم احساسم راعوض کنم .دوست دارم استحاله شوم.

شهدا،من آدم به دردنخوری هستم ،سالهاست بدون گواهینامه عبودیت

 وزندگی ،زندگی کرده ام،بارهاجریمه شده ام.

به خاطراشتباهات کلی وجزئی.

بارهاتصادف کرده ام،بارهاتصمیم گرفته ام به شمابرسم .

ولی همیشه برای رسیدن به شمازود،دیرمی شود.

روبروی شماایستاده ام وباخورم حرف می زنم،خودی که شکل دیگری

شده .

اشک درچشم هایم موج می زندومی رقصدروی گونه هایم .

شهدامن رمانتیک حرف نمی زنم کمکم کنیدعادت کنم،عادت نکنم.

ای شهدااگرمن شمارازودترپیداکردم شمامال من می شوید.

واگرشمامن راپیداکردیدمن مال شمامی شوم .

به هرصورت فرقی نمی کندچه شمامراپیداکنید،چه من شمارا،مال هم

می شویم.

 

ولی خداکندشمامراپیداکنید.

 


خاطرات شهدا
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شهادت

 

مسلم گفت بچه ها،یه دسته بشین، خیلی سریع ،ردیف برین جلوازآب ردبشین،معطل نکنین. عمق که زیادشد،زیرآب راه برین شنانکنین.

دوسه دقیقه زیرآب راه می رفتیم ،گودی آب دومترونیم می شد.

بیرون که آمدم پشت سرم رانگاه کردم،روی آب حباب جمع شده بود

 

دوسه تاازبچه هاگیرکرده بودندبه سیم خاردار


تفحص
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شهادت

دیشب ازطرف یکی ازدوستام واسم پیام اومدپیامی که برام خیلی خوشحال کننده ودرعین حال باورنکردنی بود.

محتوای پیام این بود:

پیکربی سرشهیدعبدالحسین برونسی فرمانده شجاع جنگ به همراه 12 شهیددیگرپس از27 سال درشرق دجله تفحص شدودرروزشهادت فاطمه زهرادرمشهدبه خاک سپرده شد.

درسته این خبرمال چندروزپیش بودولی من نشنیده بودم و خیلی برام جالب بود آخه هرکه کتاب «خاک های نرم کوشک»که حضرت خامنه ای هم خیلی سفارش کردندخونده باشه می دونه شهیدبرونسی چه شخصیتی بودکسی که عاشق حضرت زهرابود.داستان های جالبی دراین کتاب هست که اگرنخونیدضررمی کنید.

اون عاشق حضرت زهرابودوجوری شدکه پیکربدون سرش رامثل امام حسین «علیه السلام »پیداکردندودرروزشهادت خانم به خاک سپرده شد.

روحش شاد

 

شهداشرمنده ایم ............

 


می خوام عوض بشم
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شهادت

شهدامی خواهم عوض شوم تامثل شماپریدن رابیاموزم . دلم راخانه تکانی کنید.

شهدا،قبول دارم که اشتباه کرده ام امادنیاکه به آخرنرسیده هنوزهم می توانم بازگردم وگذشته هایم راقلم بکشم ،کافی است دستم رابگیریدتاگم نشوم تافریب نخورم .

شهدامرابه مهمانی خدادعوت کنیدتابزم عارفانه شماراببینم .

شهدادل مرازیرورو کنید،مراآنچنان بسازیدکه هیچ کس نتواندخراب کند.

مراباتمام وجودتان به هم بزنیدکه خودم هم حس کنم عوض شده ام وطرح وجودمراروشن کنید.

کمک کنیدتاآفتاب باشم مثل شماکه آفتابیدوبرای پرتوافشانی ازکسی اذن واجازه نمی گیرید.کمکم کنیدتاهمه جاراروشن کنم .

اینقدردلم گرفته که آسمان برایم گریه می کند.دلم برای دیدن شمالک زده شمادرکدام سیاره زندگی می کنید؟دوریدیانزدیک؟

من اماشمارانزدیک ترازنزدیک حس می کنم .

من شماراحس  می کنم ومی بینم ومی شنوم .من شمارامی فهمم ومی دانم .شمانامرئی نیستید،خیالی نیستید،واقعیت دارید،من می دانم شما هروقت اراده کنیدمی توانیددرمن وهمه چیزدخل وتصرف کنید.


شهیدعباس حسنی نژاد
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شهادت

شهیدان بازبان بی زبانی                   به ماگفتند رازآسمانی

خطردرراه بی پایان عشق است           اگرخواهی بهشت جاودانی

 

 شهیدعباس حسنی نژادبافقی

 

درسال 1345  درخانواده ای متدین درشهرستان بافق پابه عرصه

وجودنهادوتحصیلات ابتدایی خودرادردبستان طالقانی باموفقیت سپری نمود .

 

بااوج گیری تظاهرات وراهپیمایی هاعلیه نظام شاهنشاهی درمراسم هاشرکت

 می کردوباآغازجنگ تحمیلی به عضویت بسیج درآمد .

 

باتوجه به سن کم خواستاراعزام به جبهه بودکه والدین به او اجازه

 

نمی دادندامابااصرارفراوان موفق به اخذموافقت پدرخود شدوبه جبهه اعزام

ودرعملیات رمضان شرکت  کرددراین عملیات تعدادی ازهمرزمانش به

شهادت  رسینداوسالم ولی بادلی شکسته ازاینکه به شهادت نرسیده به بافق

 

بازگشت وبرای دفعه دوم درعملیات محرم شرکت  کردوسرانجام درتاریخ

1361/8/11  درسن 16 سالگی درمنطقه عین خوش به فیض عظیم شهادت

 نائل گردید .

وپیکرش رابعدازدوهفته به بافق آوردندودرجوارامامزاده عبدالله به خاک

سپردند.

 

سخنان گهربارشهید:

من باآگاهی کامل این راه راکه همان راه حسین (ع)است راانتخاب نمودم وبه

 ندای هل من ناصرینصرنی حسین (ع)که ازحلقوم خمینی کبیربیرون آمده

 

است لبیک گفتم ،من به عنوان یک برادرکوچک ازشمامردم می خواهم که

 مباداامام امت این قلب ملت واین هدیه خداراتنهابگذارید،مباداازکمبودهای

مصنوعی که این ضدانقلاب آمریکایی برایمان ایجادکرده ومی کندازهدف

خودمنصرف شوید،وحدت راحفظ کنید ودرنمازجمعه شرکت نماید .

 

 

 

«شهید عباس حسنی نژاد فرزندحاجی متولد –1345 شهرستان بافق»

 

 


کمکم کنید
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شهادت

شهدااین روزهابه نحوعجیبی مکدرم .

 

چتری به دست  ابرهابدهیدتاباران گریه ام خیسشان نکند، من هوای باریدن دارم ، حس می کنم شکستنی شده ام

 

اینقدرموتورزندگیم جوش آورده وداغ کرده که حس می کنم بایدقدری استراحت کنم تااین موتورازکارنیفتد.

 

من یادم نبودکه جاده زندگی لغزنده ویخبندان است نه زنجیرچرخ و لوازم

 ایمنی راباخودآورده ام ونه وسائل ضروری را ، من همیشه باسرعت غیرمجازحرکت کرده ام .

 

فراموش کرده ام که زندگی اتوبان نیست . توجه به گردنه هاوفرازونشیب ها وگردش به چپ وراست نکردم .

شهدامن منتظرم کمکم کنید، «تمام دست هابرای شمارش این انتظارکم است »

زندگی برایم صفحه شطرنجی است که مرامات کرده است .

کمکم کنیدازاول بازی کنم ،من قانون بازی رانمی دانستم ،برای همین بازنده شدم .

راستی،مگرتمام آدم های «مثل شما»که درتاریخ بشریت تغییروتحول ایجادکردند فرشته بودند .

چرا من نتوانم درخودتحول ایجادکنم ؟

 

شهداکمکم کنیدتاسرنوشت درست کنم .

 

کمکم کنیدتاپیله های غرور،خودخواهی،غفلت ومنیت راپاره کنم وپروازکنم .

 

کمکم کنیدتابه قول بچه های جنگ شب عملیات نوربالا بزنم .

 

کمکم کنیدتاازپل هوی وهوس سربلندبگذرم .

 

کمکم کنیدتاازمرداب گناه رهایی یابم .

 

 

وعده دیدارمن وشما ملکوت .

 

 


نشانی شهدا
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شهادت

شهدا

دلم زنگارگرفته حس می کنم بازمان پیش نمی روم ،ازهمه چیزوهمه کس عقب افتاده ام ،مراکوک کنیدتابه موقع بیدارشوم ،کمکم کنیدتادیگران رانیزازخواب غفلت بیدارکنم .

شهدا

دل واپسی هایم رابرای شماپست می کنم تابه من ایمان بیاوریدتابدانیدراست می گویم .

راستی،من نشانی ام عوض شده خواهش می کنم یادداشت کنید:

انتهای بُهت زمین ،بالاترازچهارراه تردید،خیابان گناه ،نرسیده به میدان شیطان کوچه نادمین ،بن بست سمت چپ ،منزل....

خوش به حال شماکه نشانیتان ثابت است هنوزیادم هست ببینید:

بهشت ،اعلی علیین

دیگرهیچ چیزاضافه ای لازم نیست همه شمارامی شناسند .


آی شهدامن گم شده ام
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شهادت

شهدا ، قبول دارم که شاگرد تنبل کلاس بوده ام امابه خدامدرسه عبودیت رادوست دارم مرااخراج نکنید، قول می دهم تجدیدی هایم راقبول شوم وجبران کنم .

هیچ مدرسه ای مرابامعدل پایین نمی پذیرذ،حس می کنم شیطان هم ازدست کاری های من کم آورده اصلافکرمی کنم روزی ازهمین روزهای خاکستری جایش رابامن عوض کند .اوشاگردشودومن استاد .

شهدا ، ازخودم بدم می آید،دلم برای خودم تنگ شده ،مراتنهانگذاریدکمک کنیدتاخودم راپیداکنم .

من سالهاست گم شده ام ، بااینکه بارهادرخودم قدم زده ام ولی خودم راپیدانکردم . ای کاش دستم راازدست شمابیرون نمی آوردم تاحالا مجبورشوم دنبال شمابگردم .

شهدا ، ازآن بالا به راحتی می شودهمه چیزرادید ، مراهم می بینید .

حتماهمینطورهست پس چراصدایم نمی کنید،درست است من خجالت می کشم سرم رابلندکنم وبه شمانگاه کنم ولی شماکه می توانید زیرپایتان رانگاه کنید .

آی شهدامن گم شده ام مراپیداکنید .


فکه سرزمین ملائک
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شهادت

اینجافکه است ، سرزمینی رَملی، باشن های روان .

فکه یامکه اصلاچه فرقی می کندبگوعشق آباد،سعادت آباد،مدینه فاضله ،بیت الله ثانی،مهم اینست که احرام ببندی وهروله کنی تاقتلگاه وقربانگاه آوینی .

فکه یعنی خاطرات سرخ فتح المبین،طریق القدس،والفجرمقدماتی .

فکه یعنی حسن باقری،مجیدبقایی،یعنی بوی پیراهن یوسف وبوی عشق .

فکه یعنی سیدمرتضی آوینی ،سیدشهیدان اهل قلم ،فکه یعنی داغ برجگرلاله های سرخ ترازسرخ .

فکه یعنی ازفرش تاعرش .

فکه یعنی ....نه ، نه قرارشدمکه باشدپس مکه یعنی قتلگاه وقربانگاه اسماعیلیان که خودراآماده ذبح عظیم کرده اندبه فرمان ابراهیم خلیل الله .

فکه محل نوشته های پایان نامه های فارغ التحصیلان مدرسه عشق ودانشکاه دفاع مقدس است .

فکه یعنی نمره بیست ، پای کارنامه های بچه های بسیج .

فکه یعنی معرفه شدن ِ نکره .

فکه یعنی منصرف هاغیرمنصرف شدن ، آن هم درست شب پروازازفرش تاعرش .

فکه بازتاب عاشورا وپس صحنه های کربلاست .

اگرخوب گوش کنی هنوزصدای عشق رامی شنوی که دادمی زند : «هَل مِن مُعین ٍ یعیننی ویاهَل مِن ناصر ٍ یَنصُرُنی»

من ازادراک فکه عاجزم.«دیرزمانی است اهل احساس های پوشالی شده ام»من فرسنگ هاازسیاره شهدادورشده ام. «گاهی دلم برای خودم تنگ می شود» . غفلت وغرور وکوه تکبروخودبینی زیرپوستم لانه کرده وپروانه ی احساسم به کلکسیون تبدیل شده است . شب ها هرچه به آسمان نگاه می کنم ستاره ای برایم دست تکان نمی دهد.

این روزهاتکان های دلم سطحی شده وهیچ زلزله وشوکی کارسازنیست تامراازخواب غفلت بیدارکند .

اینقدربوی مُردارگرفته ام که کرکس های گناه رهایم نمی کنندپاهایم درلجنزارمعصیت فرورفته حتی دیگرگریه کردن ازیادم رفته  است. شهیدرانمی توانم هجی کنم ،غمی روی دلم نشسته وخیال بلندشدن ندارد .

 راستی خداچندبخش است ؟آیاتابه حال به این مطلب فکرکرده ایم ؟

درمن هزارابلیس تحصن کرده وسربازان آنهامثل موریانه ستون های ایمانم رامی جوند .

فکه ،کولبارگناهم راازمن بگیرتاشانه هایم سبک ترشودتابتوانم راحت تر بپرم وپروازکنم .

فکه ،آوینی راباهمه خوبیهایش ،حسن باقری راباهمه مظلومی ودرایتش ومجیدبقایی رابا همه وقارش درمن زنده کن من بوی تعفن گرفته ام  .

فکه قول میدهم لباس احرامم رابیرون نیاورم قول می دهم دیگرعبورممنوع نروم  .

من خوب می دانم آخرکوچه گناه بن بست است ولی شهدا «لاتَکِلنی اِلی نَفسی طَرفَـة عَینٍ عَبَداً» .

شهداء«من ،شما،مقصرویرگول است »ازشمادورشده ام من سالهاست راه راگم کرده ام ازهرکسی می پرسم خانه دوست کجاست؟ نمی داند .

دستم رابگیرید .

شهدا«من – شما،مقصرخط فاصله است »

فکه مراببخش که باپایی که گناه کرده ام روی سینه زخمیت راه می روم .

فکه آمده ام تاآشتی کنم ،راستی چراتوراباسیم خاردارپیچیده اند؟

فکه من گم شده ام کمکم می کنی تا خودم راپیداکنم ؟

فکه مراصدابزن تاازخواب غفلت بیدارشوم .

مراویران کن وبساز، باخاک خودت بساز،باخاک خودت .

مراازقفس دنیارهاکن تارهاشوم ازهمه قیدوبندها .

مرا... مرا... فراموش نکن .

مرادرآغوش بگیرتادرتو گم شوم .

من نه تو ،تو نه من ، من هیچ چیزنیستم ،هرچه هستی توئی ، تو .

 

برگرفته ازکتاب سفربه سرزمین نور

 

                   


مرد بی ادعا
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شهادت

                                                                                                                                          شهیدمحمدحسین تفکری بافقی     

 

 

 

درخردادماه 1345 درشهرستان بافق درروزجمعه یکی ازروزهای محرم درخانواده ای مذهبی فرزندی به دنیاآمد .

چون اولین پسربودنامش رامحمدوبه خاطراینکه ایام محرم بودحسین نامیدندومحمدحسین صدایش کردند .

 

درچهارپنج سالگی به ملارفت وپس ازآن دوران دبستان وراهنمایی راگذرانددرسال سوم راهنمایی تصمیم گرفت که روزهادرس بخواندوشب هاکارکند مغازه ای که اوروزهادرآنجاکارمی کردمجاورپایگاه مقاومت حربودکه همین باعث شدکه اوبه پایگاه وسپس به جبهه برود .

درعملیات رمضان که درتاریخ 23تیر1361 بارمز«یاصاحب الزمان» انجام گرفت شرکت کردوازناحیه پشت مجروح شدچون ترکش نزدیک نخاع اوجاگرفته بودوممکن بودپس ازعمل جراحی فلج شودپزشکان ازاین کارصرف نظرکردند .

اورابه بافق منتقل کردندولی به خاطرعلاقه شدیدی که به جبهه داشت باوجوددردی که درپشتش بودپس ازگذشت چندماه دوباره به جبهه رفت .

عملیات محرم درتاریخ 10/8/61 درمنطقه دهلران بارمز« یازینب(س)»انجام گرفت که تعدادی ازدوستانش دراین عملیا ت به شهادت رسیدند به خصوص شهیدعباس حسنی نژادومحمدعلی کوشکی  که درروحیه شهیدخیلی اثرگذاشت تاجایی که وقتی پدرمانع ازرفتنش شدبه اوگفت والفرض چندسال دیگرهم دراین دنیا بمانیم غیرازاین نیست که  بارگناهانمان بیشترشود .

  پس رفتن بهترازماندن است وباخوشرویی ولبخنداجازه اش راازپدرمی گیرد .

 

درتاریخ 5/9/61(روزبسیج مستضعفین) بافق رابه مقصد جبهه ترک کرد .

 

تقریبادوماه ونیم طول کشیدتادرتاریخ 8/11/61عملیات والفجرمقدماتی بارمز«یاالله» شروع شد.

پسرعموی شهیدمی گویدشب عملیات دیدم محمدحسین می خواهدبرای اینکه معبررابازکندخودراداوطلبانه روی مین بیندازد ولی من به اوگفتم پدرت بعدازخداتورابه من سپرده واورامنصرف کردم روبه من کردوگفت بااین همه می دانم که شهیدمی شوم چون سه شب پیش خواب دیدم دونفرازدوستانم (شهیدحسنی نژادوکوشکی زاده)مرابه باغ خودشان بردند . باغی بسیاربزرگ وسرسبزوپرازگلهای رنگارنگ نشستم چندگل برای خواهرانم چیدم وخواستم خارج شوم که گفتندکجابهترازاینجا واینطوربودکه به خودشهید الهام شده بود .

 

- شب شهادتش بچه هابه اومی گویندچه آرزوهایی داری واومی گوید :

 

1- ازخدامی خواهم که اسیرنشوم

 2- معلول نشوم

 3- فقط با یک گلوله کشته شوم

 

درروز21/11/61 درسن 16سالگی براثراصابت ترکش توپ دشمن درخط مرزی درمحاصره قرارگرفته وبه خاطراینکه خداخواست خواسته اش رااجابت کندنتوانست ازحلقه محاصره بگریزدوفقط بایک ترکش « یامهدی گویان» به زمین خوردوبه لقاءالله پیوست .

 

فرازی ازوصیت نامه شهید:

 

« ملت قهرمان دست ازامام عزیزمان برنداریدوایشان راتنهانگذارید . خواهران وبرادران ماازخداهستیم وبه سوی اوبازمی گردیم اگرمابه شهادت برسیم شمابایدراه شهداراادامه بدهید .

مادرم، بعدازشهادت خونینم دوست دارم که خوشحال باشیدوگریه وزاری نکنیدکه ضدانقلاب خوشحال می شود »

« شماای خواهرانم زینب گونه باشیدوازخون برادرتان حفاظت کنیدواگرمن لیاقت حسین گونه بودن رانداشتم ولی امیدوارم شمازینب وارزندگی کنیدوفرزندان خودراطوری تربیت کنیدکه پاسداری ازخون شهیدان راافتخاربرای خوربدانندوبرای تمام مردم الگوباشندواین حجاب مایه عزت وشرف وانسانیت خودراحفظ کنید »

 

 

 « شهید محمدحسین تفکری بافقی »

 

 «  فرزندمیرزاعلی اکبر  متولد 1345»